تبليغاتX
بیا تو خودت می فهمی


بیا تو خودت می فهمی

یکی بود یکی نبود

یه دختری بود  اسمش دریا  بود 

روزی از روز هاااااا مثل همه روز هااااادریا  برای بازی کردن از مادرش اجازه گرفت

مادر دریا گفت :دریا  جااااان مواظب خودت بااااااش زیاد دور نرو

دریا  مثل همیشه گفت چشم و رفت

مادرش هر  ۵ دقیقه دریا  را از پنجره ی کوچکی که در اتاقش بود نگاه می کرد

دریا با شن هااااا قله درست می کرد

مادر خیالش آسوده نبود ولی نمی توانست کارهاش را راها کند و فقط به او نگاه کند

مادر رفت در اشپز خانه برای دریا  غذایی درست کند

۱ساعت گذشته بود ولی مادر دریا  را فراموش کرده بود یک لحظه به خود امد به یاد دریا افتاد

وقتی می خواست پرده را کنار بزند

مادر دست هایش می لرزید پاهایش سست شده بود

مادر با ترس پرده را کنار زد .......................................................

دریا  نبود .......................................

مادرش با صدای بلند گریه می کرد می گفت دریا جااااان کجایی

مادر یه دفعه صدایی شنید

 


ادامـــه مطلب
تاريخ جمعه هجدهم شهریور 1390سـاعت 2:3 نويسنده شیما | |

ananazi&sajjad